دست من خیلی حقیره که واست یه سایه باشه

آخه خورشید کی می تونه بـــــا شبا همسایه باشه

قصه ای نگفته بودی تو کــــــــــتاب سرنوشتم

که باید لحظه به لحظه تو رو از نو می نوشـــــتم

یه روزی اومدی از راه از تــــــــه غبـــــــار جــاده

ته چشمات غم دریا خســـــته با پای پیـــــاده

تو مث حــادثه بودی مـــــــثل بــــارون بــــهاری

کاشکی می شد تو همیشه بر تن تشنــــه م ببــــاری

* می دونم تو هم مثل من از جــــدایی گــــله داری*

بدون اینو ، واسه عاشق سخته این چشم انتظاری

نتونستم که بدونم تو چه هستی ، تو کی بودی

وقتی چشمامو گشودم تو دیگـــه بـــا من نبـــودی

بعد تو تموم فصلام شــــــده پــــــاییز جــدایی

منتظر با چشمای خیس

مـــــی نشینم تــا بــــیایی

تمام کوچه های دلتنگی

مرا به یاد می آورند

تمام خیابان های بیهودگی

وزن لرزان قدم هایم را می شناسند

تمام بن بست ها

خراش خونین سیاه مشق هایم را

بر سینه دارند

نبض جاده ها

در جستجوی من می شکفت

و تاول سرگردانی مرا

به خاک می گفت،

با این همه در من ،

هزار جنگل می شکفت

زیرا بهارم تنها در دستان تو گمشده بود.

****

چیزی در من شکسته است

پیش تر از حس مغلوب شدن

زیرا تو را نیافتم.

که نامهربان تر از عشق بودی

بگذار همه شب ها در من بگریند

تا از دریای سپید برآیم

بگذار با دلتنگ ترین غروب ها

با تشییع سرد خویش بروم

تا از سیاهی خاک

با یاد روشن نام تو برخیزم

در غارهای زمستان

به شب برسم

بی آنکه کشف چشمان تو را باور کنم...



گاهگاهی بر سر قبر دلم می آیم در همان قبرستان که تنت ساخت برای دل من می نشینم به غم وسوگ دلم فاتحه میخو انم وبه اشک چشممم سنگ قبر دل خود می شویم ....... خوب در یادم هست روز تدفین دل بیچاره بینوا جان می داد که توبا دستانت خاک میریخی ,,خوب یادم هست بوی کافور وگلاب بوی خاک ومرده گاهگاهی به تنم می چسبید


حدیث عشق من و تو.........حدیث ابر بهاری به من چه می رسد ای دوست.....ّّّّاز ابن همه غم و زاری تو از قبیله لبخند.... من از قبیله اندوه فضای فاصله صد آه فضای فاصله صد گوه تو از قبیله لیلی آه........من از قبیله مجنون تو از سپیده و نوری.......من از شقایق پرخون تو ازقبیله دریا........من از نژاد کویرم همیشه تشنه وغمگین.......همیشه بی تو اسیرم .



من که در تو زندگانی یافتم من که هستی را ز چشمانت ,,نگاهت یافتم دیگر قرارم نیست, دیگرشکیبم نیست من که درتو مرده ام من که هستی را ز چشمانت ,,نگاهت یافتم من که آلالم میان تیره مویت,صدایت یافتم دیگر قرارم نیست, دیگرشکیبم نیست من که درتو مرده ام من که در یاد و خیا لت مرده ام من که در یاد و وجودت نیستم قصه گوی قلب من,دیگر قرارم نیست..خدا را آسمانها را,گواهی..من که در تو مرد ه ام



به او گفتم تو را دوست دارم رو برگ گل نوشتم تو را دوست می دارم . ولی او شاخه گل را به گردن کودکی انداخت تا او را بخنداند به نسیم گفتم به یارم بگو او را دوست دارم. ناگهان آسمان غرید و ابر تیره گشت .

توی خواب و توی رویا ، رو دلم تو پا گذاشتی

اینجا تو بیداری اما ، دلمو تنها گذاشتی

**

اومدی قدم گذاشتی تو به آرومی تو دنیام

به همون لطافتی که ، گم شدی تو خواب و رویام

**

اومدی مثل پرنده ، روی بوم من نشستی

دل من قفس نبود که ، پس چرا اونو شکستی

**

اومدی مثل کسی که می تونست ترانه باشه

واسه زنده بودن من ، بهترین بهانه باشه

**

اومدی شدی کسی که تا همیشه بهترینه

ولی افسوس که نموندی ، آخر قصه همینه

**

اومدی مثل یه صوفی با نگاهی خیلی ساده

حتی ذره ای نگاهت از سر چشام زیاده

**

اومدی مثل یه خورشید با یه نور ارغوانی

اما بی تو تنها موندم ، تو بهار نوجوانی

Image hosted by TinyPic.com

عشق من خاطرء عشق من از یاد مبره
یادم ای لالهء شعر و سخن از یاد مبره

آن گل یاس سپیدی که بدستم دادی
ای گل یاس سپید چمن از یاد مبره

خاطرات خوش این عشق جنون آسارا
مبرای بوی خوش یاسمن از یاد مبره

چون ببوسد لب مهتاب گل روی ترا
بوسه ام ای گل مهتاب تن از یاد مبره

چون پر نرم نسیمی بنوازد رویت
نغمهء نرم غزلهای من از یاد مبره

داغ اشکی که ز داغ تو برخسار زدم
چون زنی خنده بهر انجمن از یاد مبره

اولین غنچه عشق تو بمن خندان شد
اولین عشق خود ای سیمتن از یاد مبره

یاد باد آنکه مرا یار عزیزت خواندی
یاد این یار عزیز کهن از یاد مبره

از غمت سوخته ام با ستمت ساخته ام
اینهمه سوختن و ساختن از یاد مبره

عالم و هر چه در او هست ببر از یادت
لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبره



شعر از :
دکتر خسرو فشیدورد


قلب تان همیشه مملم از عشق باد !

Image hosted by TinyPic.com 

                  عشق،

               حرفی ست برای نگفتن

                در ناکجایی که منم،

                ایستاده کنار دریچه ای گشوده

                به برهوتی از خاکستر

                        - در حصاری از مه -

                چشم در چشم ظلمتی

                 که مرا در بر گرفته است.


داشتم آهنگهای سیاوش قمیشی گوش می دادم آخه شعراش دوست دارم واقعا قشنگه.گفتم  یکی از شعرای جدیدش اینجابراتون بنویسم. راستی اگه جدیدش ندارین لینک میدم برین دانلود کنین آهنگهاش کامله ظرفیتشم کم کردن.

http://www.patoghmusic.com/ghomayshi.html



                                          


وقتی که تنگه غروب بارون به شیشه میزنه......همه قصه های دنیا توی سینه منه...توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام...دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخام...پشت این پنجره میشینم آواز میخونم....منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم...زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره....منم عاشقترم  انگار وقتی بارون میباره....بعضی وقتها که میای سر روی شونم میزاری...تموم قصه ها رو از دل من بر میداری....اما این فقط یه خوابه خوابه پشت پنجره...وقت بیداری بازم غم میشینه تو هنجره...

(در مورد سیاوش نظر بدین )




دلم گرفته است...میخاهم بگریم اما اشک به میهمانی چشمانم نمی آید ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و میخواهم از این همه ناراحتی بگریزم اما پا هایم مرا یاری نمیکنند . مانند پرنده ایی در قفس زندانی گشته ام . از این همه تکرار خسته شده ام , چقدر دلم میخواهد طعم واقعی زندگی را بچشم , چقدر دلم میخواهد مثل قدیم عاشق هم بودیم , چقدر دلم میخواهد مثل قدیم کلمه ی دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولی افسوس آن کلمه که مرا به زندگی امیدوار می کرد هال به فرا موشی سپرده شد و جایش
را تحقیر گرفت .